|
*محفل ترانه های بنیامین بهادری* بحث و نظر دهی در مورد ترانه های اجرا شده توسط بنیامین بهادری
| ||
|
♪ وب سایت رسمی هواداران بنیامین بهادری ♪ ♪وب سایت رسمی آخرين اخبار+ مصاحبه + عکس و هرچيز مرتبط با بنيامين بهادری♪
قوانین وبلاگ : این وبلاگ فقط اختصاص به ترانه های بنیامین بهادری داره و شخصی نیست .از همه ی دوستان تقاضا داریم که نظرات حاشیه ای و شخصی رو مطرح نکنند در غیر این صورت ما قادر به ثبت کردن نظرتون نیستیم . آدرس الکترونیکی نویسندگان ثبت شده برای ارتباط با ما : ایمیل مریم : aria.maryam@rocketmail.com ایمیل شیدا :sheida31@gmail.com
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ ] [ علی رحیمی کناری ]
حالم بده حالم بده عشقم رفته نیومده نه سر زده, نه زنگ زده, نه کسی جاشو بلده آدم بده نگو به من عاشق شدن نیومده آدم بده حالم بده ، حالم بده, حالم بده قلبی که از آهن باشه انگار تو حبس ابده امشب درجه ی تبم روی هزار و سیصده اما شاید به چشم تو این تب فقط یه عدده حالم بده, حالم بده کاش ببینم که اومده دکمه ی قلبمو زده کاش بدونه اومدنش برای من زندگیه مجدده اما شاید مردده یا که بودم از اولش برای اون یه عشق خارج از رده حالم بده ... عشقم رفت ...
اتفاقی ... حادثه ای ... حصاری آهنی را باز کرد و رنگ دیگری به آن داد و همه چیز دگرگون شد ... بی خبری ... آن قلب نیز کلیدی برای باز شدن داشت . در سینه ی هر کس و با هر قانونی که بود , قلب بود , می تپید , گریه میخواست .... حصارش ریخته بود ..."مغرور" عاشق شده بود ... گذراندن این حال سخت است . حرفی که غرور نا گفته اش میگذارد ... "کاش بدونه اومدنش برای من زندگی مجدده" بی خبری ... غرور ... دکمه ی منتظر قلبی برای زده شدن ... انتظار برای آمدنی که شاید بودنش از اول مردود شده بود ... مریم ظاهری که فریب می دهد و فریبی که ازهرصداقتی، صادقتر است. دراین میان فریبِ ظاهر را بخوریم؟ یا ظاهرِ فریب را بپذیرم؟ قلبِ آهنی، تبِ عددی، عشقِ خارج از رده حالِ بد، گریه، زندگیِ مجدد
... این روزها قلبهای آهنی عاشق میشوند و قلبهای مدعیِ عشق، آهنی میشوند انگار. پذیرش بی قید و شرطِ مهری که ورزیده می شود، پیش ازپذیرفتن نیازمند محک زدن است تا عیارِ آن معلوم شود. وگرنه "تب" می شود عددی که می توان از آن چشم پوشی کرد و ..... و عاشق درحسرتِ آمدنِ چنین عشقی بازهم میخواند چراکه باور کرده است صداقت فریب را. و ... شیدا [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ مریم ]
ساعت دیوار چشمات قلبم نمییای نمییای نمییای
واژهها نقطهی مشترک خاطرهها شدهاند. واژه ها که مصادیق جهان پیرامونند در جانِ عاشق جاری می شوند- هر لحظه، هر روز- و عشق را دَمادَم تازه میکنند. سِرِّجاودانگی عشق درتازگیِ آن است. عشق، خاطره ای "ایستا" نیست. چرا که خاطرههای ایستا کهنه می شوند، بی رنگ میشوند و لَب پَرمی شوند. اینگونه است که پیرامونِ عاشق همه چیز رنگِ عشق می گیرد و به هرجا که مینگرد ردِ پایی از عشق را می جویید و می خواهد که دربطنِ آن حرکت کند. عاشق ترانه دنیایش را درقالب واژهها بیان میکند(بیانی دیگر) ساعت ،دیوار، چشمات، قلبم، آینه، گلدون، شونه، خونه... به نوعی بیانگر خاطرات مشترک عاشق و معشوق این ترانه هستند. شاید هم این واژهها «کُدهایی» برای عشق باشند...
شیدا کاش می توانستم واژه هایم را برایت ترانه کنم ... بعد از عشق تو نگاهم به واژه ها عوض شده , پشت هر کدام دنیایی برایم نهفته , هر کدام خاطره ای دارند .مرز من از جمله گذشته است . جمله ها احساس مرا محدود میکنند . چشم هایت مرا محکوم میکند . جمله هایم را محدود میکند . نگاهت چنان حسی برای من دارد که نمیتوانم وصفش کنم . دفترم راندیدی ... تمام ورق هایش را یا پاره کرده ام یا خط خطی . چه کنم که نمیتوانم ... نمیتوانم واژه هایم را برایت ترانه کنم ... اما ترانه هایم را برایت واژه میکنم ... توی دفتر هایی که تا به حال نوشتم بعضی جاهاش فقط کلمه هست بدون اینکه جمله شده باشن . گاهی وقتها واقعا نمیتونم که احساسم رو جمله بندی کنم . یه تصاویری میاد که جمله نمیشه اما یه کلمه میاد که میتونه خوب نشونش بده . راجع به این ترانه من چند جا خوندم . یه مصاحبه بنیامین گفته بود که ما به یه دوره ای میرسیم که نسل های بعدی با کمبود وقت برای حرفهاشون مواجه اند و ما باید تا اون جا که میتونیم جمله هامون رو کوتاه کنیم . این واژه ها با ذهنیتی که شنونده ازشون داره میتونن اون احساس رو منتقل کنند . یه جا دیگه هم خوندم که این کار باعث میشه ذهن مخاطب به کار گرفته شه و به افکار و احساسش آزادی داده میشه . هر کلمه یه تصویر و یه خاطره توی ذهن مخاطب میاره و اون رو محدود به جمله ای که خواننده میخونه , نمیکنه . مریم
[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ ] [ شیدا ]
بوی عیدی ، بوی تو به اینا حواسمو جمع می کنم شدت اومدنت تو فکر من صدای کفش تو وقتی که میای به اینا حواسمو جمع می کنم لذت قدم زدن با تو توی پیاده رو به اینا حواسمو جمع می کنم بوی قهوه،بوی عکس،دو تا فنجون برعکس به اینا حواسمو جمع می کنم
صدای گذشته ها واسه هرکسی یه تصویری , یه دنیایی داره . نسل قبل ازما (نسل پدر و مادرهامون) از صدای فرهاد یه تصویر داره که ذهنیت قشنگی با صدای فرهاد از نوروز تو فکرشون شکل گرفته . ترانه ی"کودکانه"فرهاد رو من همیشه دوست داشتم . خیلی قشنگ احساس بچگی ای که همه ما از نوروز داشتیم رو میخونه . هر آدم و هرنسلی یه تصویری از نوروز داره . دنیای کودکانه ی ترانه ی فرهاد یه جور نوروز رو میبینه و دنیای جوونی ترانه ی بنیامین یه جور دیگه . به نظر من این ترانه خیلی خوب با مخاطب های خودش ارتباط گرفت . هم با نسل ما و هم با نسل قبل از ما . یه عید متفاوت برای ما و تداعی خاطرات گذشته برای نسل قبل . آخر هر سال خاطرات و اتفاق هایی که توی اون سال واسم پیش اومده خیلی غیر ارادی از جلو چشمام ورق میخوره . جمله های این ترانه هم ورق خوردن یک سال عاشقانه با تمام دلهره ها و لذت هاش رو تو فکر من میاره . تغییر درون مایه ی ترانه با نشانه های امروز... تغییر افکار دوران بچگی با دوران عاشقانه ی جوونی ... "وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد" "ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه" ... "وحشت از رفتن تو حتی یه لحظه که می خوای بری تو فکر" این تیکه از این ترانه واسه من خیلی جذاب بود یکی به خاطر همین تغییر دنیای کودکی و الآن ... یکی هم واسه اینکه حتی فکر کردن به رفتن معشوق وحشتناکه ... وای به حال روزیکه واقعا رفته باشه ... یادمه خودم بچه بودم عیدی هامو خیلی دوس داشتم . با همه ی هدیه ها و اسکناس ها واسم فرق داشت . خوب واضحه که کم شدنشون هم دوس نداشتم ! اما الآن دیگه از دست دادن اسکناس واسم ترسی نداره و همه ی وحشتم شده ... یا تغییر نگاه به "کفش" توی این ۲ ترانه و متقابلا توی افکار کودکی با جوونی . یا تغییر نشانه ها توی تیکه های زیر... "شادی شکستن قلک پول" "شوق یک خیز بلند از روی بته های نور" " عشق یک ستاره ساختن با دولک" ... "لذت قدم زدن با تو توی پیاده رو" "اشتیاق دیدن عکس ما دو تا توی قاب یا تماشای تو اون لحظه که می ری توی خواب" و تغییر دیروز و امروز ... "بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نذری" "بوی قهوه،بوی عکس،دو تا فنجون برعکس" دنیا همون دنیاست و احساس همون احساس و شدت و عمق احساس هم همونه فقط سال ها جابجا شدند . مهم اینه که حرف همه یه عشقه . چه عشق کودکی چه عشق جوونی ... هر دو یه شدت دارند . فرهاد رد پایی شد ... حرف آخر این که فرید و بنیامین ارتباط دنیا ها و افکار و احساسات و نسل های مختلف رو زیبا نشون دادند . مریم
عشق در یک لحظه شکل می گیرد اما در لحظه نمی ماند. درحصار زمان حصر نمی شود. محکم کردنش انگار حواس جمع می خواهد. عشق نه تنها درجا نمی زند بلکه پیش میرود و این پتانسیل رادارد که مرزهای زمان را پشت سر بگذارد و آینده ی دلخواه را به تصویر بکشد. عشق می تواند ذهن عاشق را به سمت لحظه هایی نابی که همیشه آرزویشان را داشته و برای تجربه کردنشان بی تابی می کرده است، سوق دهد. عاشق همچنان صادقانه همه ی دلخوشی ها و همه ی برنامه هایش را برای معشوقش رو می کند: فکر یک هدیه ی جالب که بگیرم واسه تو، صدای کفش تو وقتی که میای توی قلب من قدم می زنی عاشقونه اونجور که می خوای، عطر سلامی که تنها عاشق می تواند استشمامش کند و همه ی فضای پیرامون عاشق را دربر بگیرد... این ها همه دغدغه ها و خواسته های یک عاشق است مثل اسکناس های تا نخورده ی عیدی، شکستن قلک پول و اشتیاق برای شمارش اندوخته ها... که تمام ذهنیت و دغدغه های دنیا ی کودکانه ی یک کودک را شکل می دهد. به نظرم موفقیت این ترانه به دلیل ساد گیِ بیان حس عمیقی است که با کلمات و ریتمی که برای همه ما آشنا است همراه شده است و کودکانه هایمان را تداعی می کند. شیدا
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ ] [ مریم ]
یه عاشق بی قایق تو دریاها، چشماشو می بنده تو رویاها من عاشق بی قایق تو دریاها می میرم چشمامو می بندم بی رویاهام می میرم می رمو میمیرم آسوه میشم از عشق می رم و می میرم جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم یه زیبا نگاهش به موجا، یه عاشق بی ساحل تو دریا پریای دریا من امشب می میرم از عشق یه زیبا من امشب می میرم می رمو می میرم آسوه میشم از عشق می رم و می میرم جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم من عاشق بی قایق تو دریا، چشمامو می بندم بی رویا یه زیبا نگاشو چه آروم به موجا می دوزه یه عاشق بی ساحل چه تنها تو دریا می سوزه می رمو می میرم آسوه میشم از عشق می رم و می میرم جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب می گیرم
هنگامی که هنوز ذره ای امید در وجودت جاری است گه گاهی چشم هایت را میبندی، در پس این پلکهای بسته گویی دنیایی است که تمام رویاهایت را در خود جای داده... چشم هایت را میبندی و در رویاهایت غرق میشوی. اما هنگامی که هیچ امیدی نباشد حتی با بستن چشم هایت هم دیگر هیچ رویایی را نخواهی دید. همه چیز برایت تمام شده چشم هایت را که میبندی هیچی نیست جز سیاهی مطلق. عاشقی. بی رویا. در قایق تنهایی، در دریای اندوه... عاشق بی رویا تنها کالبدی بی روح است که این سو وآن سو می رود، گویی تنها مرگ او را از درد بی رویایی رها می کند. می اندیشد تنها به یک چیز "غرق شدن در دریای اندوهش"... قایق نگاه دریاست و نگاه معشوق راهنمای بودن و نبودنش. "من فرو میروم تا دنیای تو برآید و بمانی بی من" (شیدا)
تو برای من دریا بودی و آغوشت ساحل . تو هنوز هم برای من دریایی اما من فقط در رویایت غرقم ... بی قایقی که بتواند مرا به ساحلم برساند . از دور میدیدم ... دنیای آن عاشق را , رویاهایش , ساحلش , قایقی که حتی شکسته اش هم نبود ... نزدیک که شدم آن عاشق خودم بودم ... تو که نباشی رویایی هم نیست چشم هایم را با خاطراتت میبندم ... گفته بودم دلیل زندگی ام تو هستی ؟ رویای تو در نبودت , مرا در دریایی که همیشه آرامم میکرد , می سوزاند ... آسودگی از عشقت را میخواهم ... مرگ برای زندگی بدون عشق تو تنها راه آسودگی ست . تنها به این امید به دنبال مرگم میروم تا تولدی را با تو , برای تو بگیرم . شاید آسودگی من از عشق تو آسودگی تو هم باشد ... این مرگ را دوست دارم ... نگاهت را دوست دارم ... آرامش دریای مرا میدیدی ... موج های زندگی ام را هم میبینی ... نگاهت به این آشوب زیباست و من برای همین زیبایی میمیرم ...
(مریم)
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ ] [ شیدا ]
همسفر ای هم ستاره راه بیافتیم که خودش داره هوامونو کلید بارون تو دستامونه...میشیم روونه شونه به شونه... میشه هر سنگ بیابون برای ما یه نشونه
هر شب چشمم به اون ستاره بود ‚ فهمیده بودم که جز من به کس دیگه ای هم چشمک میزنه ... این شده بود سوال زندگی ام که ستاره کی تو آسمون با من یکی شده ... ؟ زمانی گذشت ... شاید کوتاه ‚ اما برای من هر لحظه اش مدتی بود وصف نکردنی . چه حرف ها که خدا از من نشنید ... چه قول ها که از من نگرفت ... چه گریه ها که از من ندید ... اما اینها همه ‚ حال که تو را دارم تنها خاطره هایی فراموش نشدنی اند . من خدا را با تو دیدم ‚ تو را از خدا خواستم ... و همین دلم را به این جاده گرم میکنه . پیام آور پروردگار من ... هم ستاره ی شبهای تاریک من ... نمیدانم چطور جاده ام با تو یکی شد ‚ اما انگار برای مدتی همسفر هم شده ایم ... چگونه و زمانش را نمیدانم ‚ اما میدانم آن ستاره راهی را به من نشان داد که دلتنگ همسفرش بودم ‚ آن هم از زمانی نا معلوم ... حال که این ستاره سفرمان را یکی کرد نمیخواهم که روزی راهمان از هم جدا شود . مگر این نیست که هرکسی روی زمین به دنبال ستاره اش برود ؟ قلب من دروغ نمی گوید... تو هم ستاره ی منی و من ... اگر نباشی ... تا خود آسمان می روم و با چشمان همان ستاره تماشایت میکنم ...
" چه دور بود پیش از این زمین ما مریم [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ ] [ مریم ]
"بی زمانی در عشق" درون مایه ی اصلی تمام ترانه های است که بنیامین خوانده است. عشقی که او می خواند در حصار زمان حصرنمی شود، تمام نمی شود، کهنه نمی شود، و دلزدگی نمی آورد؛ فقط می تواند دور شود و یا گم شود. این نوع ازعشق حتی آغاز ندارد، ازلی است و تنها لحظه ی تجلی اش بر ما آشکار می شود. هوایِ تو....... صدایِ تو...... رد پایِ تو نشانه های بودنی که نیست را حس کردن، آن هم با تمام حواس، تنها می تواند کار یک "عشق بی زمان" باشد، همین نوع از خواستن است که میرایی ندارد. دل عاشق می تواند ازهیچ، به راستی از هیچ نشانه بسازد، آنگاه بی هراس از بیهوده کاری به دنبال نشانه ها برود. چرا که برای او شاید رسیدن"فرع" است، آن چه اصل است پیمودن است، پویایی است نه رسیدن. همان که مجنون را جاودانه کرد. گاهی وصال برای عاشق فقط سراب است. سرابی که بارها و بارها می بیند اما باز هم واقعی می پنداردش و به دنبالش می دود هرچند ... شیدا
حال و هوای غروب یه دلتنگی خاصی داره از اون غروب ها بگم که دلم فقط هوای تو رو داشت ... یا از اون نشونه ها که واسه یه بار دیدنت دنبال همه شون میرفتم ... ؟ حرف های دلی که تنگه همیشه زیاده اما گفتن اون حرف ها و چی جوری گفتنشون سخت ... چه طوری این کلمه ها رو کنار هم بچینم تا احساسم رو بفهمی ؟ خواسته ی بچه ها با آدم بزرگا همیشه فرق داشته ... الآن شاید خیلی وقت ها خودمون هم نفهمیم که چی رو از ته دلمون میخوایم ... چی رو داریم ... چی رو نمیخوایم که از دست بدیم ... اما بچه که بودیم خواسته هامون رو از ته دلمون میخواستیم و واسه داشتنشون هر کار میکردیم ... انگار از ترس اینکه آدم بزرگا بهمون نگن که بچه اس از یه آرزوهاییمون میگذریم . چرا میترسیم که اگه دنبال اون احساسی که اصل و بی حاشیه اس بریم برچسب سادگی بچگی بهمون میخوره ؟! چند وقت پیش واسه یه پروژه راجع به این ترانه تحقیق میکردم که توی نت به چیزای جالبی رسیدم . موضوعی که از اومدن آلبوم 85 تا اون موقع ازش بی خبر بودم ! "تنگ غروب" منوچهر احترامی ... بودن ملودی این ترانه از بچگی توی ذهن بنیامین ... نزدیکی متن ترانه ی " بی اعتنا" به "تنگ غروب" ... بچه ها نه به خودشون دروغ میگن و نه میتونن نقاب داشته باشن . وقتی یه چیزی رو میخوان واقعا از ته دلشون میخوان اما آدم بزرگا آرزوهاشون رو از فیلتر میگذرونن ! "دلم میخواد ... اما ... شاید ... اگه ..." انگار فرید و بنیامین میخوان بگن هنوز هم میشه مث بچه ها دوس داشتنی هامون رو دوس داشته باشیم و چه راهی بهتر از این که دو تا دنیا رو با هم جمع کنیم ؟ "علاقه ... دلتنگی ... غروب ... گمشده ... نشانه ..." اشتراک دنیای هر دو ترانه است . اما ماجرای عاشق ترانه ی ما فرق میکنه . و همین تفاوت از اسم ترانه ها هم پیداست . بی اعتنایی فقط توی دنیای آدم بزرگا پیدا میشه ... گمشده ی ما خودش خواسته که نباشه و "گمشده" باشه ... عاشق ما هم بعد از کلی پرسه زدن بهش نمیرسه ... "تو دنیای منی و من برای بار دیگر دیدن دنیایم ‚ به دنبال نشانه ای از تو دنیا را میگردم ..." تا حالا شده به چیزی زیاد فکر کنید و فکرتون روی دیده ها و شنیده ها و گفته هاتون تـﺄثیر بذاره ؟! این ترانه خط به خطش واسه من یه قشنگی خاصی داره اما به نظرم اوج ماجرا اونجاست که میگه " عکستو از دور میدیدم ‚ دنبال تو میدویدم ‚ میرسیدم جات خالی بود ‚ سایه ی تو خیالی بود " "کوچکترین نشانه ها هم مرا به سوی تو میکشاند ... شاید هین نشانه ها مرا به تو برساند ..." باز هم نشانه های وفاداری ... چیزی که این روزا بی رنگ تر از هر وقت دیگه ای شده ... تو دنیای منی و من برای بار دیگر دیدن دنیایم ‚ به دنبال نشانه ای از تو دنیا را میگردم ... اما ... هیچ کجایی یه نشونی ‚ یا صدایی ‚ نیس که نیس ... دلتنگی بزرگیه که آدم واسه دیدن "کسی که مثل هیچکس نیست" ِ زندگیش توی روزمرگی هاش دنبالش بگرده ... باز هم پیداش نکنه ... مریم [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ ] [ شیدا ]
امروز درست يک ساله و ده ماهه و دو روزه که نديدمت دوست دارم ...دوست دارم... دوست دارم... وقتی نگاهات يادم مياد نبينمت...نبينمت...نبينمت... گفتي بهم شايد ديگه نبينمت
"عشق یک عکس یادگاری نیست یا یک رخداد شش ماهه یا یک ساله ، عاشق روزها و شبهای هفته و ماه و سال را به حال خویش رها نمی کند و شاید همواره در حال پرسیدن این پرسش از خود است که، چرا به موج ِ بلندِ زمان فرصت دادیم که قایقمان را در تن پیچان خویش بپیچد و فرو برد." لحظهها، ثانیهها، ساعتها، روزها و سالها در روزمرگیها فاصله ی ِ نو شدن سال شاید تنها یک چشم برهم زدن باشد. اما لحظه برای عاشق شاید سالی باشد نمیدانم شاید قرنی... و درست همین لحظههاست که دنیای عاشق را می سازند. شاید بتوان گفت که لحظه ها، سازندهی همه ی زندگی انسان است چرا که بهترین و بدترین خاطرهها در لحظات شکل می گیرند. وقتی حسی عمیق به نام "عشق" به گونه ای درقلب عاشق ریشه دوانده است که نمی تواند صدمی ازثانیه ازمعشوقش دورشود، باید پا به پای انتظاری زهرآگین لحظهها را به ساعتها، ساعت ها را به روزها وسالها بدل کند. بازهم عاشق ترانه منتظرگفتن ِ جملهی "دوستت دارم" به معشوق است هرچند گویی پیش از این هم ابراز علاقه کرده است اما همچنان خواستار تاکید بر آن است زیرا ذره ای از حسی که داشته کم نشده است. معشوق ترانه به دلیلی که بازهم مانند دیگر ترانهها مشخص نیست از عاشق دور است و قول داده حتی به خواب عاشق هم نیاید غافل ازاینکه عاشق برای این که خواب معشوق رو ببینه نیازی به خوابیدن ندارد. در بیداری وهشیاری و باچشمان بازمی تواند رویای بودن معشوق را ببیند. و ... شیدا
گذشته ... خاطرات ... باز هم تداعی خاطره ها ... اما نه مثل "خاطره ها" ... هر چیزی رو از چند زاویه میشه نگاه کرد . خاطره ها هم یه بار مث "خاطره ها" میشه و یه بار مث "یادم میاد" ... قصه ی عاشق "خاطره ها" اتفاق هایی بود که تکرار نشدنی بود ... نگاهی که دیگه مث اون نیست ... صدایی که دیگه مث اون نیست ...احساسی که دیگه مث اون نیست ... توی یه بازه ی زمانی خیلی به تیک تاک ساعت گوش میدادم ... به این فکر میکردم که این لحظه/ساعت/روز/ماه/سالی که میگذره چی جوری میگذره و چی ازش میمونه و ... یه حسی ... یه فکری... میتونه توی مدتی همیشه باشه ... یا حتی اونقدر اصل باشه که زمانی که باهات بوده رو حساب کنی دقیق دونستن یه چیزی یعنی اهمیت دادن به اون مسئله . همه مون یه روز های خاصی رو هیچ وقت فراموش نمیکنیم ... تولد ... لحظه ی تحویل سال ... اسپندگان ... یا هر روز دیگه ای ... با خودم فکر میکنم که چرا روز هایی رو میشماریم که با یه احساس سختی می گذرونیمشون ؟! یکی از جالب ترین احساسی که تا حالا داشتم دلتنگی بوده . غم اش یه قشنگی واسم داره که نمی تونم تعریفش کنم ... شاید واسه همین یه روز هایی رو میشماریم ... دلتنگی قشنگ ... ! اصلا شمردن قشنگه . پشت هر عدد یه دنیای مبهم پر از راز نهفته ... پشت هر روز هم یه فکر و یه احساس ... ۲ روز و ۱۰ ماه و ۱ سال ... نمادی واسه وفاداری به عشق ... حرف های نگفته ی زیادی تو دل خیلی هامون هست ... خیلی حرف ها هم دوست داریم بگیم اما سکوت میکنیم ... "دوست دارم" ..."دوست دارم"..."دوست دارم"... ریتم این آهنگ قدیمی بودن یه عشق رو منتقل میکنه . وقتی یه چیزایی یادت میاد که توی دنیا واست یه دونه است و دیگه نداریش ... ندیدن و نداشتن اش مث همون حرفی که تو دلت مونده سنگینی می کنه ... "نبینمت"..."نبینمت"..."نبینمت"... این روزا این عقیده شده که ندیدن و فاصله فراموش و جدایی میاره . الآن توی زمانی هستیم که۱سال و ۱۰ ماه و ۲ روز که سهله توی همون ۲ روز ندیدن همه چی تموم میشه ... ! به فکر من اون احساسی حقیقیه که وقتی نداریش خودشو بیشتر نشون بده . به قول بنیامین (شماره۷۰.۱) : "خیلی وقت ها کسی که نیست، بیشتر هست." کسی که هست خوب معلومه که باید باشه ! اون هستی ای که وقتی نیست هستی اش بیشتر حس میشه بودنه !! و این میشه احساس ناب عاشق قصه ی ما ... چند جا خوندم که افکار روزانه روی خواب تاثیر میذاره . از طرفی به نظر من خواب یه جور رویاست . و توی این ترانه عاشق قصه ی ما حتی با نبودن معشوق خوابش رو میبینه ... یعنی فکر روزانه اش سمت اونه ... و توی بیداری هم خوابش رو میبینه ... یعنی مدام توی رویای اونه ... "کسی که وقتی نیست بودنش بیشتر حس میشه" ... آخر قصه ی عاشق ما میشه ... من اما تو بیداری ام هر روز میبینم خواب تو ... هر روز تو این ۱ ساله و ۱۰ ماهه و ۲ روزه که ... مریم [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ ] [ مریم ]
هوا بوی نم گرفته ، دوباره دلم گرفته با غرورت منو دست کم گرفتی اینم بمونه گفتی که قلبتو پس میدم دیوونه اینم بمونه گفتم این قلب توه پیشت بمونه اینم بمونه خواستم عاشقت کنم گفتی محاله اینم بمونه گفتی که تو هم دلت چه خوش خیاله اینم بمونه من میگفتم شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماهی تو میگفتی آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی اینم بمونه اینم بمونه
*****
۱- باران آهنگی جدا دارد، آهنگی از عشق و اندوه. 2- رنگِ مهربانِ نگاهِ یک رهگذر(معشوق) را می توان فراموش کرد؟! 3- این دستهای خالی از کدامین آسمان، بی ماه بازگشته است؟! معشوق ترانه این بارجای دوری نیست در همین حوالی است، عاشق ترانه هم اینبار از اقرار عشقش واهمه ای ندارد، به لکنت نمی افتد و... اما بی مهری و غرور معشوق این ترانه است که عاشق را دست کم می گیرد، پس می زند و او را در هوایی بارانی وادار به واگویِ خاطراتش میکند.
۴- باز می گردم همیشه باز می گردم مرا تصدیق کنی یا انکار مرا سرآغاز بپنداری یا پایان من، در پایانِ پایانها فرو نمی روم باز می گردم... همیشه باز می گردم مرا بشنوی یا نه مرا جسنجو کنی یا نه من "مردِ خداحافظی" همیشگی نیستم. "اینم بمونه" ترکیب زیبایی است که ناگفته های عاشق و گذشتتش ازهمهی بی مهری ها، نبودنها، نخواستنهای معشوق را به خوبی بیان میکند. اما او باز هم میخواهد که بماند و عاشقی کند. «دوست داشتن بی قید شرط» ..... «مهر بی اگر» 5- رگِ پنهانِ عشق، آنهم عشق واقعی انکار کردنی نیست، که در این ترانه جریان دارد. (شیدا) بارون همیشه یه حسی خاصی داره ... انگار با بوی نمی که تو هوا پخش می کنه داره یه حرفایی میزنه ... حرفایی که از ته دل میاد ... حرفایی که یه دل تنگی خاصی داره ... انگار بارون یه نقطه چینی میشه بین دنیای عاشق و معشوق ...همین ام اون دلتنگی رو قشنگ تر می کنه ... صدای گریه ی بارون تو خیابون دم گرفته ... آدما همیشه دوس دارن توی یه زمانایی که سختشونه یه هم درد یا هم صحبت داشته باشن با خودم فکر می کردم چه دوستی پاک تر از طبیعت ؟ اون هم آسمون که همیشه آرامش به آدم میده و نگاه کردن بهش یه شادی میده ... انگار اونم دلش گرفته و هم درد تو ... با این ترانه به یاد یه جمله می افتم که بنیامین هم توی نوشته هاش آورد : «تو دیگری را دوست می داری من ترا دوست می دارم ومرا... دیگری شاید همگان از دوایر دنیا آمده ایم ... » من می گفتم شب عشق با این سیاهی نداره ترسی برام وقتی تو ماهی ... تو می گفتی آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی ... انگار تو این دایره که هر کس یکی دیگه رو می خواد قرار نیس دو نفر هم دیگه رو بخوان ... ! همه مون وقتی یه نفر رو دوس داریم از یه اشتباهاییش می گذریم . این خیلی خیلی یه دوست داشتن واقعی رو قشنگ میکنه ... یا بهتره بگم اینه که دوس داشتن واقعیه ... چیزی که این روزا اپسیلونی هم نمی شه دید ... فرض کن یه نفر رو با تمام وچود دوس داری و همه چی ات رو واسش گذاشتی ... ولی اون ازت بگذره ... به هر دلیلی که واسه خودش داره ... اما تو هم به سادگی از گذشتن اون بگذری و ... اینم بمونه ... خیلی جا ها دیدیم که معشوق رو به ماه تشبیه کردن ... حالا واسه قشنگی اش از دوره ... روشن کردن شبه ...هر چی ... مهم اینه که تو سخت ترین و بد ترین شرایط دلت به یه جا گرم باشه که واسه سیاهی هات یه روشناییه ... واسه همین همه سختی ها تحملش فقط واسه خاطر دل گرمی که اون روشنایی می ده آسون میشه و دیگه ترسی نداره ... ولی اوج قصه ی عاشق این ترانه اون جاست که معشوقش بهش می گه : آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی ... عاشق ما هم می گه ... اینم بمونه ... اینم بمونه ... اینم بمونه ... بعد از این جمله حرفی نمیاد که بگم ... یعنی نمی تونم که بگم ... این همه آدم که یه حس ... دارن و اسمش رو عشق می ذارن بعد از رفتن (مثلا) معشوق هم تا اون جا که از دستشون میاد اذیتش می کنن و هر بد و بیرا یی که میدونن بارش میکنن . اینه دوس داشتن ؟ اینه عشق ؟؟ یکی نیس بگه مگه اون یقه ات رو چسبیده که تو رو خدا منو دوس داشته باش ؟ تو اونو دوس داری ولی اون تعهدی نداده که بخواد دوست داشته باشه ... کاش فقط شنونده ی صدای بنیامین و ترانه های فرید نبودیم ... ازشون یاد بگیریم که چطوری دوس داشته باشیم و عاشق باشیم ... هر کسی پیش خودش یه ذهنیتی داره که عشقی که به معشوقش داره واگیر دار باشه و اون هم عاشق بشه ... دغدغه اینه که این کار واسش محال باشه ... اما عاشق ترانه ی ما هنوز هم عاشقه ...
(مریم) [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ ] [ شیدا ]
چشمامو رو هم میذارمو , تورو به یادم میارمو
دوباره دست تکون میدنو , تو رو به هم نشون میدنو کم میارم آخه تورو , تورو به یادم میارمو نداره دنیا مث تو... مث تو... نداره دنیا مث تو... مث تو...
از "خاطره ها" نوشتیم که درخاطرِ ِخاطرههایمان خواهد ماند. چشمامو رو هم می ذارمو ... تو رو به یادم میارمو ... خاطره ها... اینبارعاشق ترانه های بنیامین از تردیدِ اقرارعشقش به معشوق گذشته و به نتیجهی دلخواهش رسیده . نتیجهای منحصر به فرد ... نتیجه ای که به فریاد جمله ی: "دنیا دیگه مثل تو نداره" منجر شده البته عاشق تنها به این جمله اکتفا نمیکنه و ادامه میده: دنیا دیگه مث تو نداره... نه داره، نه می تونه بیاره! نوع عشق عاشق این ترانه بسیار تأمل برانگیز است. که البته چنین عشقی تنها کار عاشق دلباخته ی صادقی است که قلبش را تسلیم عشق واقعی کرده است تنها چنین عشقی می تواند مضمون"دنیا دیگه مثل تو نداره رو" چنین بیان کند و چنان که بر دل ما نشست، بر دل بنشیند. اما باز هم میتوان ردپایی از همان تم همیشگی ترانه ها را در این ترانه نیز پیدا کرد و آن هم دوری از معشوق است. عاشقی که معشوقش را در هاله ای از گذشته گم کرده و تنها راه دیدار موقتِ او بستن چشم هایش و مرور خاطراتش است... همچنان گم کردن های عاشق ترانه های بنیامین از جنس همان گم کردن هایی است که در آن هیچ نشان و ردپایی از معشوق نیست و عاشق حتی نمی داند از کدام "راه" میتواند او را بیابد. عاشق این ترانه خاطراتی را مرور می کند که تنها عشقش"می تواند آن ها را بخواند". گر چه عاشق باز هم سرگردان، در پی یافتن راهی است که او را به معشوقش برساند اما نا امید نیست چرا که از عشقی دم می زند که حتی"عشق هم برای او بی قراره ". و ... آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز، در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیرِ صافیام، اینک! به سِحرِ عشق؛ از برکه های آینه راهی به من بجو! (شاملو)
شیدا
یه تصویری یه صدایی یه نگاهی از یه آدمی یا اتفاقی یه خاطره ای می سازه ... همین "خاطره ها" ست که ذهنیت رو نسبت به اون آدم یا اتفاق شکل میده . "خاطره ها" ... چیزی که ممکنه بارها و بارها تو ذهنمون تکرار کنیم واسه خاطر شیرین بودن اون ذهنیت . اما گاهی وقت ها اتفاقی می تونه تاثیر داشته باشه که اون ذهنیت عوض شه .مث رفتن اون آدم ... انگار توی اون سال ها که تازه هوا داشت بوی عشق جدیدی رو میگرفت قبول کرده بودیم که نمیشه از دوری معشوق خوند شاد خوند بد و بیرا هم نگفت هنوز هم عاشقش بود ! در " خاطره ها" هم چیزی که درک میشه اینه که معشوق ترانه نیست ( کم آوردن اون توی تجدید خاطره ها ) و عاشق ترانه واسه این که خبری از معشوق خودش بگیره پی خیابونی رو میگیره که بتونه ملاقاتش کنه . بعد از "بگو بگو کدوم خیابونه که منو به تو میتونه برسه ؟" محکم میگه : نه ... نداره دنیا مث تو ... خیلی ها بعد از رفتن معشوق میگن که این نشد یکی دیگه ... چیزی که زیاده ... یا جمله های مث اینا ! اما واقعا این ها اون عشقی نیست که ما ازش میگیم و می خونیم و می نویسیم . عاشق قصه ی ما با این که تنها یادگار و دلگرمی اش از عشقش خاطره هاشه باز هم میگه "دنیا دیگه مث تو نداره ..."
جمله ای که خیلی ترانه ی "خاطره ها" رو مشهور کرد"دنیا دیگه مث تو نداره" بود . در حدی که کسی اسم ترانه رو نمیگفت " خاطره ها" ! به این جمله که دقت میکنم می بینم یه استواری توشه ... یه ایمان ... یه حرفی که از ته دل میاد ... دنیا به اون بزرگی ... دیگه و مث و نداره ... قدرت دادن به جمله ... و کسی جز تو توی این جمله جا نمیگیره . دنیا دیگه مث تو نداره ... نه داره نه می تونه بیاره ... جمله های این ترانه به نظر خیلی ساده میاد اما از یه عشق محکم حرف میزنه . دوره ای شده که آدم ها واسه یاد گرفتن خیلی چیز ها واسه خودشون استادی / الگویی چیزی میذارن ... اما این وسط کسی به فکر علاقه ی بین آدم ها هم هست ؟ کدوم استاده که درس عشق رو با قانون هاش درست بهمون یاد بده ؟ توی دوره ی ما بین این همه شلوغی و سردرگمی و خودخواهی ... دوره ی بدهکاری معشوق به عاشق ... یه صدای انقلابی گفت : "دنیا دیگه مث تو نداره ... " این ترانه خیلی ها رو به خودش جذب کرد ... شاید واسه این که بوی دنیای محبت آدم ها و درست دوست داشتن رو میداد ... درسته معشوقت رفته اما "خاطره ها" ی عشقت هست و حتی با نبودش تو می تونی ایمان داشته باشی که "دنیا دیگه مث اون نه داره و نه میتونه بیاره " آهنگ خیلی آروم شروع میشه همون طور که خاطره ها تک تک به یاد آدم میاد ... یهو ریتم تند میشه و یه آدم با یه لحن پر از اعتماد به احساسش میگه " دنیا دیگه مث تو نداره ..." انگار نتیجه و برداشت تک تک اون خاطره ها به مرور زمان این رو ثابت کرده که " دنیا دیگه مث اون نداره ... " پر رنگ ترین حسی که این ترانه به من منتقل میکنه یه ایمانه ... ایمان به عشق ... شاید همین ایمان باعث شده که از این ترانه برداشت مذهبی هم بشه و توی دل آدم های مختلف با عقیده های مختلف خودش رو جا کنه ... مریم
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ ] [ مریم ]
|
||
| [ ♪ وب رسمی هواداران بنیامین بهادری ♪ : محفل ترانه های بنیامین بهادری ] [ ویرایش توسط : علی رحیمی کناری] | ||